X
تبلیغات
رایتل

بازارچـــــه ی رودبنــه ای

داستانی از مثنوی معنوی

 

 

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. 

 پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شویاگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.

 پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی،
 پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات
 
بنشینم به تو می‌دهم.
 پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. 

بقیه داستان در ادامه مطلب                                                            

پرنده گفت:

پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست... گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخوربرچیزی که از دست دادی حسرت مخور.پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگواردر شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.

 مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد.

 پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت
 نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟

 پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح!

 همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟

 مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟


پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین

 شوره‌زار

 است.

 

 


تبادل لینک طراحی سایت - طراحی سایت تبادل لینک - تبادل لینک مدل لباس (عکسباز) - بزرگترین وب سایت مدل

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service